تبليغاتX
ترانه های رنگ پریده گنــــدم

ترانه های رنگ پریده گنــــدم

پاســــــــاوان

....مردمان سرزمین من

بیمار نانند

دیگر نه گندم،گندم است

 و نه آسیابان آسیابان

برمیگردم به اصالت نان بلوط

دستانت ترک خورده تاریخی کهنند

من دیرگاهیست

حنای نگاه زمین را

به ستاره ای فروخته ام......

و.............................................

باور کن

 تنها نمی مانی

 به خدا سپرده ام هوای گریه هایت را داشته باشد
از من فقط تو باقی مانده ای که
میکشا نی اش به هیچ
راستی
به خدا گفته ام
شمعدانی ها هم

آب ندارند
حال باغچه خوب نیست
آسمان سرفه می کند
از زالوها متنفرم
مادر بزرگ هیچ چیز یادش نیست
حتی
تو را .....

...............................................

بانوی زخم خورده ایل

چارقد لاکی ات

بوی سیاه چادر و صبح می داد

وقتی از نخستین انفجار نور برمیگشتی

با اسب و آیینه وخورشید بر جاجیم زندگی.

تلخ شدی این روزها

نگاه دوباره ات بوی نم باران میدهد

میرویم از خودم

در تو جوانه میزنم

از تو دور میشوم

مثل طعم مانده یک چای سرد

در بعدازظهر سرد یک روز برفی .....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:45 توسط صدیقه امیدی| |

دلم دلگیره این روزا

تنم دلتنگ موندن نیست

دیگه دلواپس روزو

به تاریکی رسوندن نیست

خدا دستاشو می بنده

دلم دلتنگ آغوشه

منم اون سایه محوی

که از یادش فراموشه

دلم دلگیره این روزا

یه سال نحس بی فرجام

نمیره از صدام غصه

نمی دونم چرا اینجام

شبا سردرگم مرگن

شب لولی وش مغموم

شب سرد فراموشی

شب چکمه شب باتوم

دلم دلگیره این روزا

از اینجا.از تو. از آدم

از اون دستای بی فریاد

از این ناقوس شوم غم

حالا من با منم اینجا

شبیه خوشه گندم

مترسک اونور دیوار

تو مرز سایه من گم

دلم دلگیره این روزا

تنم دلتنگ موندن نیست

دیگه دلواپس روزو

به تاریکی رسوندن نیست

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 12:54 توسط صدیقه امیدی| |

آسمان از آفتابي هاي لب حوض هم گريزان است .

ديشب در بلندترين نقطه يك دوردست

انگار كسي در گوش ديوار زمزمه مي كرد:

اينجا ديوارها، خانه موشها هستند

از همان  راهي كه آمده اي برگرد.

و پرنس در بالاترين نقطه برج در حصار دلبستگي هايش به ياد نداشت

كه چوپان دروغگو حالا از خودش خجالت نمي كشد

و گرگها آمده اند ... و كبري بايد بزرگترين تصميمش را بگيرد تا مشعل ريزعلي، انگشت پطرس فداكار را نسوزاند

 

و يادم نبود كه چند وقت پيش عزيزي مي گفت :" قسم به نان خشك و كشك شور دهاتمان برگرد،قند شهر دروغي بيش نيست "

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 23:47 توسط صدیقه امیدی| |

میاد روزی که چشمی تر نباشه

دیگه فرداهامون بدتر نباشه

میاد روزی که زندون مست خوابه

به پا زنجیرو دل مردن سرابه

میاد روزی که آزادی زلاله

 نشستن کنج دیوارا خیاله

میاد روزی که من خسته نباشه

دلش تا روشنی بسته نباشه

میاد روزی که روزامون سفیده

کلاغ از قصه گندم پریده

میاد روزی که دستات بال میشه

بهشتم عشق سیب کال میشه

میاد روزی که این روزا نباشه

یه رنگی باشه از سایه جدا شه

میاد روزی که باز بارون بباره

تو کوچه هم خدا چشم انتظاره

زمین از رخوت پاییز خسته

مترسک سمت بی خوابی نشسته

میاد روزی که این روزا نباشه

آدم بازم زمینگیر حوا شه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:57 توسط صدیقه امیدی| |

يه حسي از دور و برت رد ميشه و

نگات بازم داره با من بد ميشه و

يواشكي ميري و باز گم ميشي و

ميوه تلخ دست مردم ميشي و

منو چه زود از خاطرت خط ميزني

حرف جدايي رو چه راحت مي زني

انگاري كابوسه برات رسيدنم

قصه سرد عادته نديدنم

باز داري از ستاره ها سر مي خوري

دلم گرفته از هواي دلخوري

آشوبه لحظه هاي من ميدوني و

دو روزي اينجا مي موني مهموني و

شايد بايد مي گفتم از دلخوريام

يا كه نباشي بي تو بارونه هوام

ميشكنه بغض خاطر خستگي يام

وقتي نشستي پيش من تو لحظه هام

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:46 توسط صدیقه امیدی| |

 

از سپیده سیمرغ نزده ات رد نشده،

به انتهای روشنی از تاریکی می رسم

که دستهایي از انتحار یک شعر بر میگشتند

 من
نمرده بودم
تو از گلوگاه یک پرنده پرواز را ندزدیدی
ما سقوط نکرده ایم
ما معلقیم در یک بی انتها
به کال که می رسم سیب میشوم
مثل کودکی های مادر بزرگم

 راستی گفته بودم

 مادر بزرگم یک علا مت سوال گنده را

در ذهنش حمل می کند!!!

1 این را به کسی نگفته ام

 تو هم نگو
بیچاره کلاغها ......

 

مي چرخيم

 بر مدار تو كه نيستي

هيچ دستي براي من تكان نخورد

و من

دوش به دوش

بر دوش تو مي آيم

درد از استخوانم رد مي شود

و..

گلوله از ذهنم

از ستاره اي دنباله دار سقوط كرده ايم

در سرزميني كه

هم گوشتت را مي خورند و

هم استخوانت را دور مي اندازند

در امتداد يك خيابان

 تورا فرياد مي كشم

و... گلوله از ذهنم رد مي شود

 

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:12 توسط صدیقه امیدی| |

مي تكانم خودم را از تو

تو را از خودم

وعيد مي شود

با كفشهاي كقشدوزكدار هفت سالگي ام

لي لي كنان تا تو مي آيم

ديگر.....

نمي دوم 

.........................

 

از خواب بيدار شدم شايد

يا خواب از من

عمري را بيراهه آمده بودم

از چادر نماز مادربزرگ

تا سيگار لب به لب انجمن هاي شعر

باد از سمت موافق مي وزيد

تريبون اما مخالف

و ما

در هم مي لوليديم

با مشت گره كرده

آن دورتر ها انگار

دختري با چشمان باز

آسمان را مي كاويد

و ما....

 

........................

 

سرزمين مادري ام، عشقم را گرفت

سرزمين پدري ام، خانه ام را

ما ذاتاً كولي آفريده شديم

رانده از بهشت

مهاجر از آسمان

لحاف نمور شب تنم را مي لرزاند

شايد روزي ماهي بوده ايم

و در تلاشي براي رسيدن به دريا

به دره پرت شده ايم

دگرديسي واژه جالبي نيست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:33 توسط صدیقه امیدی| |

دستم بهت نمی رسه
دوری ازم خیلی زیاد

انگاری پای رفتنم
سمت شماها نمی یاد

می بینی از خودم چقد
کم شدموگم نشدم

حیفه ولی چیکار کنم
 سایه مردم نشدم

هرچی که بالاتر می رم
ازآسمون سیر نمیشم

دیگه توبغض بودنو
زندگی درگیرنمیشم

دستم بهت نمی رسه
دلم ولی ازتو پره

چشام بدوم اما هنوز
از چشای تو دلخوره

آخه نگام که میکنی
فکر میکنم خیلی بدم

گقتی بیا گم نمیشی
منم پیاده اومدم

از این ورا رد می شدم
 گفتم غریبگی کنم

چندلحظه اینجا بمونم
با شما زندگی کنم

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:48 توسط صدیقه امیدی| |

درست یادم نیست

اما روزگاری

آدم نبودم

آن روزها که

بهشت مال من بود

 

مدام توی سرم داد میزند، یک زن که شبیه من و تو نیست

برگرد،کجا می روی بیا ، اخطار آخر است توهی ، ایست،ایست

گم می شوم توی ترافیک خستگی،هیچ کس به داد صدایم نمیرسد

یک نقطه سر سطر، نا تمام، یک اسم که خط خورده توی لیست

رد می شوم از قرمزی هر چه خط، رد میشود کسی از روی من مدام

زل میزنم به آخر املای ناتمام، امضای تو وجمله آخر،همیشه بیست

لی لی کنان به تو تا میرسد دلم،تو از مانع آخر خط هم پریده ای

وسهم دختر تنها از این سفر، یک مشت خنده کشدارسادگیست

دستی تکان میدهی ومیروی و او،پشت سرت بغض میکند...نرو

او می کشد کسی را درون خودش،تو،به فکر اینکه چه پایان عاشقانه ایست

ردمیشوم از قرمزی هرچه خط،ردمیشود کسی از روی من مدام

زل میزنم به آخر املای ناتمام،امضای تو وجمله آخر همیشه بیست

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط صدیقه امیدی| |

نه اینکه خیلی وقتها خیلی ها را از یاد برده ام ،

نه اینکه دلم برایشان تنگ نمیشود

نه اینکه اوضاع خوب است  نه....

(حال من خوب است

اما تو

باور مکن ...........)

 

از من به تو نصیحت ، برنخوره به چشمات

اینروزا هر جا هستی ، کنایه داره حرفات

از من به تو نصحیت ، مواظب خودت باش

اینروزا شاخ می زنن ، گربه های بی حیاش

این ورو اون ور نرو ، خاکستری هم نباش

آخر جمله هاتم ، نگو خدایا ای کاش

از من به تو نصحت ، فکر نونت باش و آب

لال بمونی بهتره ، یا تو زوایای خواب

از من به تو نصیحت ، بابا انار نداره

سارا تموم شد و رفت ، ستاره بی ستاره

از من به تو نصیحت ، نه اسبی بود نه بارون

نه مرد روزگاری ، نه گریه های ناودون

از من به تو نصیحت ، آرش قصه ها مرد

دل سیاه تقدیر ، رستمو با خودش برد

از من به تو نصیحت ، دلتنگیا بهانن

تو مطمئن باش همه ، به فکر راه چارن !!!

هیشکی به هیشکی نیست که ، همه زیک گوهریم

چقد واسه همدیگه ما آبرو می خریم !!!

از من به تو نصیحت ،  زندگی خیلی بد نیست

آدم بدا دروغن ، هیشکی بدی بلد نیست !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:22 توسط صدیقه امیدی| |

مث سنگ

 تو غروب مه گرفته يه دره وايسادم

به زمين گره شده دستاي خيسم به خدا

شايدم اينجا به دنيا اومدم ؟

يا شايد...

از اورست سُرخوردم

پس چرا سنگ شدم؟

تب كنم آب نميشم؟

من ميخوام به آسمون برگردم...

..........................................

انگاري عاشق شده بود

خودش ولي نمي دونست

به جاده زد يه روزيو

خواست بمونه نمي تونست

كلاغ پير بدسرشت

خط خطياي نامه ها

بريد از اين همه كلك

پريد تو خط سايه ها

شبيه هم شدن همه

سياه و سرد و بي صدا

يه فصل دلخوشي نبود

نه دست رنگي خدا

تويادته يه شب يكي

چراغ راهمون شدو

اسبي نداشت پياده بود

با صداي شب اومدو

دستامونوگره زدو

روند آدماي بد بدو

گفت يادتون باشه شما

قصه اون جزر و مدو

ولي حالا بريده بود

از همه دل كشيده بود

قصه جزرو مد شايد

به آخرش رسيده بود

.............................

مترسك واسه تو مردن گناهه

مترسك رنگ تقديرت سياهه

تو ودشت علف،هرزو،زمين، سرد

تو و دلشوره هاي ساكت درد

توچشماي سياهت رنگ پاييز

من از گريه تواز صد غصه لبريز

نمي ترسن كلاغاي زمونه

نمي گيرن واسه موندن بهونه

از اين دشتو از اين پاييز خسته

چكيده تكه هاي تن،شكسته

نم بارون كجا چشماتو تر كرد

زمين با چشم بسته با تو سر كرد

حالا چشمات به راهه فصل بارون

مي شي تنها مسافر تو خيابون

نمي باري،نمي باره ستاره

شايد فكر يه پاييزه دوباره

.....................................

يادته وقتي تو رفتي

قصه هات نگفته مردن

چشاتو ازم گرفتي

خنده هاتو ساده بردن

نبودي ولي زمستون

دلمو بلور يخ كرد

رسيدم به شعرغصه

شعر خاكستري درد

نبودي ولي خدابود

مي دونست دارم مي ميرم

دستامو گرفت و زل زد

تو چشامو گفت نميرم

گفت تو بازم بر مي گردي

قصه هات هنوز قشنگن

دستاتو بده به دستام

اگه حتي شكل مرگن

نبودي ولي خدابود

مي دونست دارم  مي ميرم

اون ور دنيا يا اينور

من نگاتو پس مي گيرم

...................................

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:43 توسط صدیقه امیدی| |

قطار مي رود

اومي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سالهاي سال

در انتظارتو

كنار اين قطار رفته

ايستاده ام

و به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

قطار مي رود

او مي رود

تو.....................مي روي

روحش شاد،يادش گرامي

...................................

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:9 توسط صدیقه امیدی| |

مي مي گذشت از كنارم ، مرد خسته، شكسته

مي مي روم مي نويسم، يك غزل پينه بسته

يك ترك بغض خالي، از كجا سر در آورد

از كجا مي گريزي ، عشق خاطر شكسته

مي شود سايه اي شوم، روي تقدير يك درد

مي نويسم شب و سنگ، خاطره، سايه مرد

رنگهايي كبود و دخترك مست قايق

سيل سيلي هراسان، انزواي دقايق

خاطراتش چگونه از ستاره فرو ريخت

مرد خاكستري شد، دخترك خسته، عاشق

مي گريزد از اينجا و صداي تو برگرد

نيلي نامه ها سرد، فصل رنگين كمان زرد

مي نويسم برايش، شعرسارا و باران

مشق هر ساله اش بود، مرد، دارا،غزل، نان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:29 توسط صدیقه امیدی| |

یه میم تیله ای مثل چشای ناز مهتابیت

که واپس مونده کنج دل صدای مخمل آبیت

نمی شناسم تورو شاید ولی نزدیکی ودوری

شبیه قصه کوچه شبیه باغ انگوری

تو آبی سبز بی رنگی ولی من مثل خاکستر

رسیدی ار ته قصه رسیدی باشب آخر

هزارویک شب وحشی یکی بود ویکی مرده

کی بود با یک شب مهتاب دوباره عشقو آورده

کنار آب وپای بید وطبع شعرو اسم تو

وبعد از نام او هر روز بنویسم بسم تو

دلم دلتنگه هر روزه  یه روز روشن آبی

لالالالا گل پونه  لالالالا تو هم خوابی

کجا باید رسید از تو  به من دنیای بی فریاد

کی بود دنیامو دزدیدو   کی بود با سادگی همزاد

یه گنبد بود ویک دنیا  یکی بود ونبود من

چشای مسخ وبی روح و دل سردو کبود من

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:38 توسط صدیقه امیدی| |

یه روز از سایه من میمیرم اما

تو از پشت دلم سر میکشی باز

یه فروردین که تا سه میشماری

یه قائم موشک بی ساز و آواز

میشه رد شد همیشه از سیاهی

نشستو آسمونو ساده تن کرد

یه خط قرمز ممتد کشیدو

یه خرداد سپیدو سهم من کرد

شاید بارون روی چترا بباره

ولی ما دستامون پل میشه همزاد

یه بال رنگی رنگین کمون باز

میشینه روی شونش شکل فریاد

ما از دنیا چی میخوایم بال رنگی

یه دنیای قشنگ سبزو روشن

یه فانوس سپید بی تکلف

یه فردایی که باشه مال تو، من

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط صدیقه امیدی| |

پري قصه ها شدم        از آدما جدا شدم         توآينه سايه شدي      من با تو بي صدا شدم

يه قصه خاكستري       يه ديو بد بود وپري    جادوي قصه هات شدم         منو كجا باز مي بري

مترسكي ترسو شدي     تو قصه ها جادو شدي      كلاغا باز نوكت زدن     تو باز بي آبرو شدي

پري مهربون شدم        واسه راهت نشون شدم       تو منو جا گذاشتيو         منم يه آسمون شدم

بارون اومد تو قصمون    باريد رو خاك خستمون     باريدمو نباريدي          من ميرمو تو باز بمون

موندي وخسته تر شدي    بازم شكسته تر شدي        گريه هامو نديديو           از نم اونا تر شدي 

پري قصه ها شدم            از آدما جدا شدم              تو آينه سايه شدي           من با تو بي صدا شدم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:3 توسط صدیقه امیدی| |

ميگن از راه ميرسي با يه كالسكه نور               با پشيموني بازم مثل ديروزاي دور                     

منوتو قدم زديم نو خيابوناي دل               تو كتاب قصه ها رو ديوار كاه وگل    

 روي مهتاب رو حوض دخترك تاب ميخوره  پسر از دستاي اون  دوباره اب ميخوره                                 پسرك قد مي كشه       قد اطلسي تو باغ                 مثل رويا ميمو نه ياد اون وچلچراغ                          يكي از خونه ميره                دوتا چشم چشم براه                                                                        كاش ميپرسيدم ازت به چه جرمي يا گناه             

 پاييز خيابونا سوت وكور گلدونا                              التماست ميكنم محض ديروزا بيا                             ميگن از راه ميرسي       بايه كالسكه نور     با پشيموني بازم مثل ديروزاي دور                   

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:42 توسط صدیقه امیدی| |

مثل همیشه پابه 0پای دلش گریه کرد اینبار ولی راز دلش را نگفت مرد

اینکه چگو نه کجاعاشقش شده بود یادش نبود چرا گفت برنگرد

کسی چشم زد که بعد چند سال فاصله بود وصدای قصل زرد

چیزی شبیه زندگی نبود وبود زندگی عشق فاصله گریه درد

حالا فقط او مانده بود و شعر نا تمام شعری که با دل دیوانه اش چه ها نکرد

 

چشمهای خسته و سردش نا نداشت گریه کرد رفت دلش مرد مرد

یه غروب غم گرفته تو دیار سرد غربت نامه ها خاطره هامن همه محراب عبادت

یکی باز بارون گریه شونه های خسته از درد

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:38 توسط صدیقه امیدی| |

مرداد

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 
یادش گرامی
 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:38 توسط صدیقه امیدی| |

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:55 توسط صدیقه امیدی|

درست یک نفر که شبیه خودت دل نداشت

دیشب به دفتر شعرهای خسته من پا گذاشت

یک آدمک که روی دفتر من قد کشید

بعد دستش به قافیه های غزل های تو رسید

حالا تو را به نقطه های سیاهی سپرده ام

خوب می دانم و می دانی که گول خورده ام

تو نبودی و بعد تو هیچکس در نزد

دیگر سایه ات هم به سایه ما سر نزد

گفتی می روی و دلت باز تنگ می شود

روزهای رنگی دیروز تو بی رنگ می شود

گفتی با آدمک قصه من جور می شوی

انگار ولی داری از خود من دور می شوی

رفتی و من به آدمکم خو گرفته ام

و از من و شعرهای خاکستری ات رو گرفته ام

رفتی و من و آدمکم شعر می شویم

                                                 رفتی و من و آدمکم با تو می رویم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:29 توسط صدیقه امیدی| |

چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده

یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده

یکی تو تاریکی شب به دیگری کلک زده

زخمای پینه بستشو دوباره باز نمک زده

قصرای رؤیاهاشونو باز کاغذی ساخته بودن

با یه اشــاره غلط قافیـــه رو باخته بودن

رو خاطرات خستشون ، مهر ریا وشک زدن

با یه تلنگر کوچیک همدیگه رو محک زدن

بعدش یه شب یکی اومد خاطره ها رو پس زدن

چه ساده رفتن و یهو به همدیگه رودس زدن

چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده

یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:53 توسط صدیقه امیدی| |

چه طالع بلندی که من عروسک نشدم

با یه لباس نقره ای رو ویترینا حک نشدم

***

چه خوبه ما حرف می زنیم

چه خوبه که عاشق می شیم

***

وقتی که خستمون می شه

به آسمون سر می کشیم

***

آشفته بازاری می شد

اگه ستاره هم نبود

***

آدم که اومد رو زمین

هیچی از این جا کم نبود

***

عشق امد و زمینی شد

مثل تموم آدما

***

یکی به فکر آسمون

یکی به فکر من و ما

***

غم اومد و چه بی هوا

نشست تو کنج قلبامون

***

بهشتیا خاکی شدن

یکی نبوده چشمامون

***

دیوارامون کش اومدن

خونه هامون کوچک شدن

***

عشقای توی قصه ها

فقط سیاه وشیک شدن

***

فکرشو می کنم حالا

کاشکی عروسک می شدم

***

با یه لباس نقره ای

رو ویترینا حک می شدم

ترانه های رنگ پریده گندم

***

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:38 توسط صدیقه امیدی| |

می خوام امشب تورو نقاشی کنم                  آسمون دلم کاشی کنم

                      روی بوم ، قدبکشی ستاره شی             واسه چشمام خنده ای دوباره شی

                       چشاتو بارونی و تار می کشم               گونه هاتو خیس و نمدار می کشم

                 دستاتو سبز و طلایی و سفید              چه بزرگه اونکه عشقو آفرید

                         موهاتومخمل ناز نقره ای              رو موهات صد تا گل ستاره ای

                            یه سکوت ممتد خیلی قشنگ            واسه قلبی که نمی شه رنگ به رنگ

                   نمی دونم دل ناز و سادتو            لحظه های سبز زیر سایتو

                به چه رنگی اونو مهمونش کنم            چطوری من اونو پنهونش کنم

                  شاید امشب نتونم یا شایدم              تو فرشته باشی و منم بدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:58 توسط صدیقه امیدی| |

برای ستاره هایی                 که از سرب گداخته               زاده نمی شوند

بدستم رسید                  اولین نامه ات                در هجوم بی رحمانه یک جنگ

که جهانی نبود                دلم به چکاچک زنجیرها شکست

حالا چای می نوشیم               در یک بعد از ظهر پائیزی

تمام نمی شویم، باد نمی آید                        کیک تولد نمی خوریم

نمی رقصیم                 و می سپاریم همدیگر را

  به دست نسیمی

                                               که نمی وزد

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:12 توسط صدیقه امیدی| |

شب و بهانه آخر             من و سکوت یه تردید                   صدای پنجره خسته است          سفر به سایه خورشید

نشسته رو تن سردت        تب ترنم بارون             رسید به آخر قصه                                   من و شبای خیابون

یه روز دوباره ترانه               گره به تار دلم زد            کجا دوباره رسیدی                               از انحنای تب و مد

بازم دوباره خیابون              غم نگاه تو خالی             دو دست ، غریبه وتنها                         یه قصه ، قشنگ و خیالی

دو تا ستاره یه خورشید           که رمز قصه رو پرسید              تو و شبای خیابون                یکی که سایه رو فهمید

و قصه دوباره ورق خورد               و تو به سایه رسیدی             مرا به سایه سپردی              مرا چه ساده ندیدی

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 10:45 توسط صدیقه امیدی| |

می گفت باران ، ترانـــه                   شـــعری کــــه پایـــان درداست

رنـــگ  ،  بابـــا وخانـــه                    دســتی که همواره ســــرد است

تقویم کهنه ورق خــورد                   دخترک شکل رنگین کمان است

بابا ولی مثل هر ســــال                  شکلش فــــقط شــکل مرد است

دیگر برایش مهم نیست                   یک خـــط قرمز ، خــطر ایست

حــالا کسی در دلش بود                  یک دل که در دست مـــرد است

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 15:3 توسط صدیقه امیدی| |

رسید به آخر قصه            شاید به آخر تقدیر

یه ماه شبیه یه آدم          یه ماه که بسته به زنجیر

سرک کشید و صدا زد       دلش گرفته و سرد

حالا شبای سکوتم           گلاش سیاهه و زرد

یهو ستاره کجا رفت           کی نور لحظه رو دزدید

کی بود یه خال سفیدو       از آسمون دلم چید

می خواد دوباره بچینه       یه سیب و ساقه گندم

حالا مـــهم آســـــمونه       نه حرف خسته مردم

                                   ***                              

                                                                   ترانه های رنگ پریده گندم

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:6 توسط صدیقه امیدی| |

ببین چی ساخته برامون   ،   چشای بی سر و سامون      یه آدم از نم بارون                         تو این شبای خیابون

یکی به فکر قمار                  یکی ستاره شمار                 یکی تو خط شماره                    یکی خمار خمار

به هیچ کجا نرسیدیم            رو خط سایه پریدیم               تو حوض نقره ساعت                    یه کولی نا امیدیم

یه تیتر درشت و شکسته       یکی که باز شده خسته        رسید به آخر قصه                     کی بود که چشماشو بسته

رو پل یکی بی قرار               یکی به فکر فرار                     کی بود به فکر سپیدی             کی فکر دار و نداره

یکی تو فکر سیاست              یکی به فکر خماری               یکی تو خط نداری                  عجب بابا روزگاری

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 15:50 توسط صدیقه امیدی| |

  

مثل روزای ابری باز      هیشکی به آیینه سرنزد

به کلبه کوچیکمـــون        حتی پرنده پر نزد

                                ***

از خودشون روندنمون      به جرم شاپرک شدن

گفتن باید قناری شــــن        یا از کنار ما برن

                                ***

شاید همین روزا بازم      دلامونو سنگ بزنن

خط خطیای یاد تــــو        رو دیوارا رنگ بزنن

                       **********

                          

انگاری بال شاپرک، زیادی واسه شما

گم شده دل سپردگی تو قلب سرد آدما

***

بازم یه روز ابــــریـــه تو کـــــلبه تنهائیــــمون

از یادشون خط خوردیم و شدیم یه قطره آسمون

***

یه روز با هم دیگه می ریم ، رو شیشه ها بارون می شیم

رو آبـــــی پنــــــجره ها ، عکس کبــــوتر می کشــــــیم

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:29 توسط صدیقه امیدی| |

Design By : Night Melody