تبليغاتX
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
پاســــــــاوان

نه اینکه خیلی وقتها خیلی ها را از یاد برده ام ،

نه اینکه دلم برایشان تنگ نمیشود

نه اینکه اوضاع خوب است  نه....

(حال من خوب است

اما تو

باور مکن ...........)

 

از من به تو نصیحت ، برنخوره به چشمات

اینروزا هر جا هستی ، کنایه داره حرفات

از من به تو نصحیت ، مواظب خودت باش

اینروزا شاخ می زنن ، گربه های بی حیاش

این ورو اون ور نرو ، خاکستری هم نباش

آخر جمله هاتم ، نگو خدایا ای کاش

از من به تو نصحت ، فکر نونت باش و آب

لال بمونی بهتره ، یا تو زوایای خواب

از من به تو نصیحت ، بابا انار نداره

سارا تموم شد و رفت ، ستاره بی ستاره

از من به تو نصیحت ، نه اسبی بود نه بارون

نه مرد روزگاری ، نه گریه های ناودون

از من به تو نصیحت ، آرش قصه ها مرد

دل سیاه تقدیر ، رستمو با خودش برد

از من به تو نصیحت ، دلتنگیا بهانن

تو مطمئن باش همه ، به فکر راه چارن !!!

هیشکی به هیشکی نیست که ، همه زیک گوهریم

چقد واسه همدیگه ما آبرو می خریم !!!

از من به تو نصیحت ،  زندگی خیلی بد نیست

آدم بدا دروغن ، هیشکی بدی بلد نیست !!!

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:22 |

مث سنگ

 تو غروب مه گرفته يه دره وايسادم

به زمين گره شده دستاي خيسم به خدا

شايدم اينجا به دنيا اومدم ؟

يا شايد...

از اورست سُرخوردم

پس چرا سنگ شدم؟

تب كنم آب نميشم؟

من ميخوام به آسمون برگردم...

..........................................

انگاري عاشق شده بود

خودش ولي نمي دونست

به جاده زد يه روزيو

خواست بمونه نمي تونست

كلاغ پير بدسرشت

خط خطياي نامه ها

بريد از اين همه كلك

پريد تو خط سايه ها

شبيه هم شدن همه

سياه و سرد و بي صدا

يه فصل دلخوشي نبود

نه دست رنگي خدا

تويادته يه شب يكي

چراغ راهمون شدو

اسبي نداشت پياده بود

با صداي شب اومدو

دستامونوگره زدو

روند آدماي بد بدو

گفت يادتون باشه شما

قصه اون جزر و مدو

ولي حالا بريده بود

از همه دل كشيده بود

قصه جزرو مد شايد

به آخرش رسيده بود

.............................

مترسك واسه تو مردن گناهه

مترسك رنگ تقديرت سياهه

تو ودشت علف،هرزو،زمين، سرد

تو و دلشوره هاي ساكت درد

توچشماي سياهت رنگ پاييز

من از گريه تواز صد غصه لبريز

نمي ترسن كلاغاي زمونه

نمي گيرن واسه موندن بهونه

از اين دشتو از اين پاييز خسته

چكيده تكه هاي تن،شكسته

نم بارون كجا چشماتو تر كرد

زمين با چشم بسته با تو سر كرد

حالا چشمات به راهه فصل بارون

مي شي تنها مسافر تو خيابون

نمي باري،نمي باره ستاره

شايد فكر يه پاييزه دوباره

.....................................

يادته وقتي تو رفتي

قصه هات نگفته مردن

چشاتو ازم گرفتي

خنده هاتو ساده بردن

نبودي ولي زمستون

دلمو بلور يخ كرد

رسيدم به شعرغصه

شعر خاكستري درد

نبودي ولي خدابود

مي دونست دارم مي ميرم

دستامو گرفت و زل زد

تو چشامو گفت نميرم

گفت تو بازم بر مي گردي

قصه هات هنوز قشنگن

دستاتو بده به دستام

اگه حتي شكل مرگن

نبودي ولي خدابود

مي دونست دارم  مي ميرم

اون ور دنيا يا اينور

من نگاتو پس مي گيرم

...................................

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 7:43 |

به قیصر امین پور

قطار مي رود

اومي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سالهاي سال

در انتظارتو

كنار اين قطار رفته

ايستاده ام

و به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

قطار مي رود

او مي رود

تو.....................مي روي

روحش شاد،يادش گرامي

...................................

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 10:9 |

مي مي گذشت از كنارم ، مرد خسته، شكسته

مي مي روم مي نويسم، يك غزل پينه بسته

يك ترك بغض خالي، از كجا سر در آورد

از كجا مي گريزي ، عشق خاطر شكسته

مي شود سايه اي شوم، روي تقدير يك درد

مي نويسم شب و سنگ، خاطره، سايه مرد

رنگهايي كبود و دخترك مست قايق

سيل سيلي هراسان، انزواي دقايق

خاطراتش چگونه از ستاره فرو ريخت

مرد خاكستري شد، دخترك خسته، عاشق

مي گريزد از اينجا و صداي تو برگرد

نيلي نامه ها سرد، فصل رنگين كمان زرد

مي نويسم برايش، شعرسارا و باران

مشق هر ساله اش بود، مرد، دارا،غزل، نان

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 11:29 |

یه میم تیله ای مثل چشای ناز مهتابیت

که واپس مونده کنج دل صدای مخمل آبیت

نمی شناسم تورو شاید ولی نزدیکی ودوری

شبیه قصه کوچه شبیه باغ انگوری

تو آبی سبز بی رنگی ولی من مثل خاکستر

رسیدی ار ته قصه رسیدی باشب آخر

هزارویک شب وحشی یکی بود ویکی مرده

کی بود با یک شب مهتاب دوباره عشقو آورده

کنار آب وپای بید وطبع شعرو اسم تو

وبعد از نام او هر روز بنویسم بسم تو

دلم دلتنگه هر روزه  یه روز روشن آبی

لالالالا گل پونه  لالالالا تو هم خوابی

کجا باید رسید از تو  به من دنیای بی فریاد

کی بود دنیامو دزدیدو   کی بود با سادگی همزاد

یه گنبد بود ویک دنیا  یکی بود ونبود من

چشای مسخ وبی روح و دل سردو کبود من

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 12:38 |

یه روز از سایه من میمیرم اما

تو از پشت دلم سر میکشی باز

یه فروردین که تا سه میشماری

یه قائم موشک بی ساز و آواز

میشه رد شد همیشه از سیاهی

نشستو آسمونو ساده تن کرد

یه خط قرمز ممتد کشیدو

یه خرداد سپیدو سهم من کرد

شاید بارون روی چترا بباره

ولی ما دستامون پل میشه همزاد

یه بال رنگی رنگین کمون باز

میشینه روی شونش شکل فریاد

ما از دنیا چی میخوایم بال رنگی

یه دنیای قشنگ سبزو روشن

یه فانوس سپید بی تکلف

یه فردایی که باشه مال تو، من

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:20 |

پري قصه ها شدم        از آدما جدا شدم         توآينه سايه شدي      من با تو بي صدا شدم

يه قصه خاكستري       يه ديو بد بود وپري    جادوي قصه هات شدم         منو كجا باز مي بري

مترسكي ترسو شدي     تو قصه ها جادو شدي      كلاغا باز نوكت زدن     تو باز بي آبرو شدي

پري مهربون شدم        واسه راهت نشون شدم       تو منو جا گذاشتيو         منم يه آسمون شدم

بارون اومد تو قصمون    باريد رو خاك خستمون     باريدمو نباريدي          من ميرمو تو باز بمون

موندي وخسته تر شدي    بازم شكسته تر شدي        گريه هامو نديديو           از نم اونا تر شدي 

پري قصه ها شدم            از آدما جدا شدم              تو آينه سايه شدي           من با تو بي صدا شدم
|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 22:3 |

ميگن از راه ميرسي با يه كالسكه نور               با پشيموني بازم مثل ديروزاي دور                     

منوتو قدم زديم نو خيابوناي دل               تو كتاب قصه ها رو ديوار كاه وگل    

 روي مهتاب رو حوض دخترك تاب ميخوره  پسر از دستاي اون  دوباره اب ميخوره                                 پسرك قد مي كشه       قد اطلسي تو باغ                 مثل رويا ميمو نه ياد اون وچلچراغ                          يكي از خونه ميره                دوتا چشم چشم براه                                                                        كاش ميپرسيدم ازت به چه جرمي يا گناه             

 پاييز خيابونا سوت وكور گلدونا                              التماست ميكنم محض ديروزا بيا                             ميگن از راه ميرسي       بايه كالسكه نور     با پشيموني بازم مثل ديروزاي دور                   

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 10:42 |

مثل همیشه پابه 0پای دلش گریه کرد اینبار ولی راز دلش را نگفت مرد

اینکه چگو نه کجاعاشقش شده بود یادش نبود چرا گفت برنگرد

کسی چشم زد که بعد چند سال فاصله بود وصدای قصل زرد

چیزی شبیه زندگی نبود وبود زندگی عشق فاصله گریه درد

حالا فقط او مانده بود و شعر نا تمام شعری که با دل دیوانه اش چه ها نکرد

 

چشمهای خسته و سردش نا نداشت گریه کرد رفت دلش مرد مرد

یه غروب غم گرفته تو دیار سرد غربت نامه ها خاطره هامن همه محراب عبادت

یکی باز بارون گریه شونه های خسته از درد

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 16:38 |

مرداد

ما بدهكاريم
 به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
 معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتيم
 چونكه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 
یادش گرامی
 

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 15:38 |

|+|

درست یک نفر که شبیه خودت دل نداشت

دیشب به دفتر شعرهای خسته من پا گذاشت

یک آدمک که روی دفتر من قد کشید

بعد دستش به قافیه های غزل های تو رسید

حالا تو را به نقطه های سیاهی سپرده ام

خوب می دانم و می دانی که گول خورده ام

تو نبودی و بعد تو هیچکس در نزد

دیگر سایه ات هم به سایه ما سر نزد

گفتی می روی و دلت باز تنگ می شود

روزهای رنگی دیروز تو بی رنگ می شود

گفتی با آدمک قصه من جور می شوی

انگار ولی داری از خود من دور می شوی

رفتی و من به آدمکم خو گرفته ام

و از من و شعرهای خاکستری ات رو گرفته ام

رفتی و من و آدمکم شعر می شویم

                                                 رفتی و من و آدمکم با تو می رویم

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 10:29 |

چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده

یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده

یکی تو تاریکی شب به دیگری کلک زده

زخمای پینه بستشو دوباره باز نمک زده

قصرای رؤیاهاشونو باز کاغذی ساخته بودن

با یه اشــاره غلط قافیـــه رو باخته بودن

رو خاطرات خستشون ، مهر ریا وشک زدن

با یه تلنگر کوچیک همدیگه رو محک زدن

بعدش یه شب یکی اومد خاطره ها رو پس زدن

چه ساده رفتن و یهو به همدیگه رودس زدن

چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده

یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده...

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 11:53 |

چه طالع بلندی که من عروسک نشدم

با یه لباس نقره ای رو ویترینا حک نشدم

***

چه خوبه ما حرف می زنیم

چه خوبه که عاشق می شیم

***

وقتی که خستمون می شه

به آسمون سر می کشیم

***

آشفته بازاری می شد

اگه ستاره هم نبود

***

آدم که اومد رو زمین

هیچی از این جا کم نبود

***

عشق امد و زمینی شد

مثل تموم آدما

***

یکی به فکر آسمون

یکی به فکر من و ما

***

غم اومد و چه بی هوا

نشست تو کنج قلبامون

***

بهشتیا خاکی شدن

یکی نبوده چشمامون

***

دیوارامون کش اومدن

خونه هامون کوچک شدن

***

عشقای توی قصه ها

فقط سیاه وشیک شدن

***

فکرشو می کنم حالا

کاشکی عروسک می شدم

***

با یه لباس نقره ای

رو ویترینا حک می شدم

ترانه های رنگ پریده گندم

***

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:38 |

می خوام امشب تورو نقاشی کنم                  آسمون دلم کاشی کنم

                      روی بوم ، قدبکشی ستاره شی             واسه چشمام خنده ای دوباره شی

                       چشاتو بارونی و تار می کشم               گونه هاتو خیس و نمدار می کشم

                 دستاتو سبز و طلایی و سفید              چه بزرگه اونکه عشقو آفرید

                         موهاتومخمل ناز نقره ای              رو موهات صد تا گل ستاره ای

                            یه سکوت ممتد خیلی قشنگ            واسه قلبی که نمی شه رنگ به رنگ

                   نمی دونم دل ناز و سادتو            لحظه های سبز زیر سایتو

                به چه رنگی اونو مهمونش کنم            چطوری من اونو پنهونش کنم

                  شاید امشب نتونم یا شایدم              تو فرشته باشی و منم بدم

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 15:58 |

برای ستاره هایی                 که از سرب گداخته               زاده نمی شوند

بدستم رسید                  اولین نامه ات                در هجوم بی رحمانه یک جنگ

که جهانی نبود                دلم به چکاچک زنجیرها شکست

حالا چای می نوشیم               در یک بعد از ظهر پائیزی

تمام نمی شویم، باد نمی آید                        کیک تولد نمی خوریم

نمی رقصیم                 و می سپاریم همدیگر را

  به دست نسیمی

                                               که نمی وزد

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 13:12 |

شب و بهانه آخر             من و سکوت یه تردید                   صدای پنجره خسته است          سفر به سایه خورشید

نشسته رو تن سردت        تب ترنم بارون             رسید به آخر قصه                                   من و شبای خیابون

یه روز دوباره ترانه               گره به تار دلم زد            کجا دوباره رسیدی                               از انحنای تب و مد

بازم دوباره خیابون              غم نگاه تو خالی             دو دست ، غریبه وتنها                         یه قصه ، قشنگ و خیالی

دو تا ستاره یه خورشید           که رمز قصه رو پرسید              تو و شبای خیابون                یکی که سایه رو فهمید

و قصه دوباره ورق خورد               و تو به سایه رسیدی             مرا به سایه سپردی              مرا چه ساده ندیدی

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 10:45 |

می گفت باران ، ترانـــه                   شـــعری کــــه پایـــان درداست

رنـــگ  ،  بابـــا وخانـــه                    دســتی که همواره ســــرد است

تقویم کهنه ورق خــورد                   دخترک شکل رنگین کمان است

بابا ولی مثل هر ســــال                  شکلش فــــقط شــکل مرد است

دیگر برایش مهم نیست                   یک خـــط قرمز ، خــطر ایست

حــالا کسی در دلش بود                  یک دل که در دست مـــرد است

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 15:3 |

رسید به آخر قصه            شاید به آخر تقدیر

یه ماه شبیه یه آدم          یه ماه که بسته به زنجیر

سرک کشید و صدا زد       دلش گرفته و سرد

حالا شبای سکوتم           گلاش سیاهه و زرد

یهو ستاره کجا رفت           کی نور لحظه رو دزدید

کی بود یه خال سفیدو       از آسمون دلم چید

می خواد دوباره بچینه       یه سیب و ساقه گندم

حالا مـــهم آســـــمونه       نه حرف خسته مردم

                                   ***                              

                                                                   ترانه های رنگ پریده گندم

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 15:6 |

ببین چی ساخته برامون   ،   چشای بی سر و سامون      یه آدم از نم بارون                         تو این شبای خیابون

یکی به فکر قمار                  یکی ستاره شمار                 یکی تو خط شماره                    یکی خمار خمار

به هیچ کجا نرسیدیم            رو خط سایه پریدیم               تو حوض نقره ساعت                    یه کولی نا امیدیم

یه تیتر درشت و شکسته       یکی که باز شده خسته        رسید به آخر قصه                     کی بود که چشماشو بسته

رو پل یکی بی قرار               یکی به فکر فرار                     کی بود به فکر سپیدی             کی فکر دار و نداره

یکی تو فکر سیاست              یکی به فکر خماری               یکی تو خط نداری                  عجب بابا روزگاری

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 15:50 |

  

مثل روزای ابری باز      هیشکی به آیینه سرنزد

به کلبه کوچیکمـــون        حتی پرنده پر نزد

                                ***

از خودشون روندنمون      به جرم شاپرک شدن

گفتن باید قناری شــــن        یا از کنار ما برن

                                ***

شاید همین روزا بازم      دلامونو سنگ بزنن

خط خطیای یاد تــــو        رو دیوارا رنگ بزنن

                       **********

                          

انگاری بال شاپرک، زیادی واسه شما

گم شده دل سپردگی تو قلب سرد آدما

***

بازم یه روز ابــــریـــه تو کـــــلبه تنهائیــــمون

از یادشون خط خوردیم و شدیم یه قطره آسمون

***

یه روز با هم دیگه می ریم ، رو شیشه ها بارون می شیم

رو آبـــــی پنــــــجره ها ، عکس کبــــوتر می کشــــــیم

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 11:29 |

 

این روز های ناتمام

و سکوت سیاهی مفرط      که پنجه میزند به دیوار

و رخنه ای که به ترکهای یک سایه          ختم نمی شود

من از لای انگشتهای زمخت یک پینه دوز            سرک می کشم و تو برق می زنی

با رقص کفشهای صیقل  خورده            روی کاشی دستهای من

و حلول می کنی           از میان باکس های مانتانا و نور

من دود می شوم            کشدار ، سفید

تو به خلسه می روی من به آسمان

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:55 |

 
|+|

مثل روزای ابری باز                 هیشکی به آیینه سرنزد

به کلبه کوچیکمـــون                حتی پرنده پر نزد

                                ***

از خودشون روندنمون            به جرم شاپرک شدن

گفتن باید قناری شــــن           یا از کنار ما برن

                                ***

شاید همین روزا بازم              دلامونو سنگ بزنن

خط خطیای یاد تــــو                 رو دیوارا رنگ بزنن

                       ***********

                                   ترانه های رنگ پریده گندم

 

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:23 |

برای بهترین بانوی عالم...

خالیه دستم از ستاره خاتون                    این دلمه که شب میباره خاتون

توی غروب سرد انتظارم                           طلوع کن شبی دوباره خاتون

یه سیب سرخ یه سایه طلایی                   یکی بازم فکر فراره خاتون

ثانیه ها تیک تیک انتظارند                          نی نی چشمام بیقراره خاتون

جاده هامون قصه ی عاشقی نیست          آینه هامون پر از غباره خاتون

نمیشه بی تو راهی سفر شد                      حتی دلم بی اعتباره خاتون

چشامو به نگات دخیل می بندم                      ضریحت از کدوم تباره خاتون

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 13:45 |

لنگه چوبی در دالان سرد باز باز

یک اجاق، کور کور    عادت دلواپسی نان و عشق

وصله ها ،پینه ها ،جنگ نخ تار و پود مثل مرد خشت و سنگ

خط خطی معجزه مرگ بود

.......................................

سایه نشین سایه ؛   یک روح سرگردان گم؛                بی صدا تاریک                 و خیابانی موازی با رسیدن

با تپش  با فصل ناب  سیب  و آئینه                گردش یک کوزه خالی که بی آن نای جادوئی

ترک می خورد           هیچ را شاید نمی دانست سیب را شاید نمی فهمید

یا نفس یا لهجه خاکستری شاید معنی من را نمی دانست               سایه یک روح سرگردان

روی پلک های خسته و بازم قدم میزد و من هم گم شدم انگار

میان رد پاهائی که در آتشفشان می ماند           شنیدم یا کسی می خواند از ققنوس

مرا هم مثل درناها

تب مرداب خواهد خواند

.........................

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 22:59 |

به یاد پوپک....

یک نفر با نفس لهجه خاکستری اش می میرد

و غزلهای همه فصل دلش را ز تو پس میگیرد

خوان آخر و چه دیر است تمنای حضور

رفت و تو ماندی وعکسی که تورا میبیند 

تابوت بود و دریا که روی دست می برند

از هستیم همینی که هست میبرند

در ازدحام سنگی دیوار بی کسی

من را که مرده ام مست میبرند

....................................................................

به خاک میسپارمت کنار ساقه های رنگ پریده گندم

..............................................................

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 15:28 |

اگر بادبادک سیاهش را عاشق نمیشدی...

از سمت بیراهه ای بی عبور       به تقلای حضور خاکستری یک سایه    می گریخت            از حصارهای شکسته تردید یک زندان بان                         و شب

چه حریصانه در شاهراه راه شیری ات نفوذ می کند            فردا از هیچ پلی عابری نگذشت            تقصیر تو بود شاید             اگر بادبادک سیاهش را                      عاشق نمی شدی

.....................................................

شاید شعر

به قیافیه کلماتم نمی آید

خدا در واپسین دیدار تاتاری ام                از گوشه شکسته یک استکان چای                                      مرا هل داد  به سمت تو

من از سرک های پشت دیوار همسایه   فهمیدم      روز هایم خاکستری شده است                                                             و تو از یک تمدن چهار هزار ساله

                                           مرا به سمت تو میکشانی

............................................................................................................................................

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 15:5 |

و..........

            پیدایت می شود

درست مثل همیشه

                           و باز مرا به خاطر می آوری

 

دلم دوباره می شکنه        دلم دوباره خستشه        قصه دوباره قصه        آب و خاک و آتشه

خدا تورو نقاشی کرد        رنگی رنگی آفرید        بعدش برات از آسمون      دو چشم آفتابی خرید

اونوقت منو نقاشی کرد       دلم سیاه خودم سفید       اما به جای آسمون       تو آیینه منو کشید

                   

یه جایی پشت پلک من        خاطره هات تو قفسن      زندونیایی ابدن        تا به دل من برسن

تواین سکوت بی دریغ         خاطره ها مو خط نکش        

با اینهمه رنگ قشنگ          نقاشیــا تو بد نکــــــش

 

                            بیا منو نقاشی کن         خودم سفید دلم سفید

                                                                                    خوشا به حال اون دلی که آدما رو آفرید

 

   pasavan

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 18:3 |

و...............

         پیدایت میشود

                              و باز مرا به خاطر می آوری                  

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 22:47 |


www.badboys05.tk