![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
خرداد 1387
اردیبهشت 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
افراد آنلاين:
نفر
|
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
پاســــــــاوان چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده یکی تو تاریکی شب به دیگری کلک زده زخمای پینه بستشو دوباره باز نمک زده قصرای رؤیاهاشونو باز کاغذی ساخته بودن با یه اشــاره غلط قافیـــه رو باخته بودن رو خاطرات خستشون ، مهر ریا وشک زدن با یه تلنگر کوچیک همدیگه رو محک زدن بعدش یه شب یکی اومد خاطره ها رو پس زدن چه ساده رفتن و یهو به همدیگه رودس زدن چشمای خسته یکی ، به کوچه ها بسته شده یکی دوباره انگاری از خودشم خسته شده... |+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 11:53
چه طالع بلندی که من عروسک نشدم با یه لباس نقره ای رو ویترینا حک نشدم *** چه خوبه ما حرف می زنیم چه خوبه که عاشق می شیم *** وقتی که خستمون می شه به آسمون سر می کشیم *** آشفته بازاری می شد اگه ستاره هم نبود *** آدم که اومد رو زمین هیچی از این جا کم نبود *** عشق امد و زمینی شد مثل تموم آدما *** یکی به فکر آسمون یکی به فکر من و ما *** غم اومد و چه بی هوا نشست تو کنج قلبامون *** بهشتیا خاکی شدن یکی نبوده چشمامون *** دیوارامون کش اومدن خونه هامون کوچک شدن *** عشقای توی قصه ها فقط سیاه وشیک شدن *** فکرشو می کنم حالا کاشکی عروسک می شدم *** با یه لباس نقره ای رو ویترینا حک می شدم ترانه های رنگ پریده گندم *** |+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:38
|