تبليغاتX
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
پاســــــــاوان

مثل همیشه پابه 0پای دلش گریه کرد اینبار ولی راز دلش را نگفت مرد

اینکه چگو نه کجاعاشقش شده بود یادش نبود چرا گفت برنگرد

کسی چشم زد که بعد چند سال فاصله بود وصدای قصل زرد

چیزی شبیه زندگی نبود وبود زندگی عشق فاصله گریه درد

حالا فقط او مانده بود و شعر نا تمام شعری که با دل دیوانه اش چه ها نکرد

 

چشمهای خسته و سردش نا نداشت گریه کرد رفت دلش مرد مرد

یه غروب غم گرفته تو دیار سرد غربت نامه ها خاطره هامن همه محراب عبادت

یکی باز بارون گریه شونه های خسته از درد

|+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 16:38 |


www.badboys05.tk