![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
خرداد 1387
اردیبهشت 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
افراد آنلاين:
نفر
|
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
پاســــــــاوان مث سنگ تو غروب مه گرفته يه دره وايسادم به زمين گره شده دستاي خيسم به خدا شايدم اينجا به دنيا اومدم ؟ يا شايد... از اورست سُرخوردم پس چرا سنگ شدم؟ تب كنم آب نميشم؟ من ميخوام به آسمون برگردم... .......................................... انگاري عاشق شده بود خودش ولي نمي دونست به جاده زد يه روزيو خواست بمونه نمي تونست كلاغ پير بدسرشت خط خطياي نامه ها بريد از اين همه كلك پريد تو خط سايه ها شبيه هم شدن همه سياه و سرد و بي صدا يه فصل دلخوشي نبود نه دست رنگي خدا تويادته يه شب يكي چراغ راهمون شدو اسبي نداشت پياده بود با صداي شب اومدو دستامونوگره زدو روند آدماي بد بدو گفت يادتون باشه شما قصه اون جزر و مدو ولي حالا بريده بود از همه دل كشيده بود قصه جزرو مد شايد به آخرش رسيده بود ............................. مترسك واسه تو مردن گناهه مترسك رنگ تقديرت سياهه تو ودشت علف،هرزو،زمين، سرد تو و دلشوره هاي ساكت درد توچشماي سياهت رنگ پاييز من از گريه تواز صد غصه لبريز نمي ترسن كلاغاي زمونه نمي گيرن واسه موندن بهونه از اين دشتو از اين پاييز خسته چكيده تكه هاي تن،شكسته نم بارون كجا چشماتو تر كرد زمين با چشم بسته با تو سر كرد حالا چشمات به راهه فصل بارون مي شي تنها مسافر تو خيابون نمي باري،نمي باره ستاره شايد فكر يه پاييزه دوباره ..................................... يادته وقتي تو رفتي قصه هات نگفته مردن چشاتو ازم گرفتي خنده هاتو ساده بردن نبودي ولي زمستون دلمو بلور يخ كرد رسيدم به شعرغصه شعر خاكستري درد نبودي ولي خدابود مي دونست دارم مي ميرم دستامو گرفت و زل زد تو چشامو گفت نميرم گفت تو بازم بر مي گردي قصه هات هنوز قشنگن دستاتو بده به دستام اگه حتي شكل مرگن نبودي ولي خدابود مي دونست دارم مي ميرم اون ور دنيا يا اينور من نگاتو پس مي گيرم ................................... |+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 7:43
|