![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
خرداد 1387
اردیبهشت 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
افراد آنلاين:
نفر
|
ترانه های رنگ پریده گنــــدم
پاســــــــاوان لنگه چوبی در دالان سرد باز باز یک اجاق، کور کور عادت دلواپسی نان و عشق وصله ها ،پینه ها ،جنگ نخ تار و پود مثل مرد خشت و سنگ خط خطی معجزه مرگ بود ....................................... سایه نشین سایه ؛ یک روح سرگردان گم؛ بی صدا تاریک و خیابانی موازی با رسیدن با تپش با فصل ناب سیب و آئینه گردش یک کوزه خالی که بی آن نای جادوئی ترک می خورد هیچ را شاید نمی دانست سیب را شاید نمی فهمید یا نفس یا لهجه خاکستری شاید معنی من را نمی دانست سایه یک روح سرگردان روی پلک های خسته و بازم قدم میزد و من هم گم شدم انگار میان رد پاهائی که در آتشفشان می ماند شنیدم یا کسی می خواند از ققنوس مرا هم مثل درناها تب مرداب خواهد خواند ......................... |+| نوشته شده توسط صدیقه امیدی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 22:59
|